بارانباران، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره

فرشته مهربون من

دیدار با دوستان و میزبانی مبین جون

    توی ابان ماه رفتیم به دیدن دوستای مهربون و گلهای بهاریشون     ایندفعه میزبان کوچکمون مبین جون بود که خیییلی بخشنده و مهربون بود مثل هدی مامان مهربونش   هدی جون هم خودت هم گل بهاریت رو دوست دارم  ممنونم بابت همه چیز   چند تا از عکسها رو اینجا برات یادگاری میزارم  فرشته نازم   دیدن اینهمه فرشته اونم با میزبانهای مهربون خییلی لذت بخش بود  ممنونم هدی جون   ...
22 آبان 1391

خدایا شکرت

بالاخره چهارشنبه 4 ابان از راه رسید و ما 9 صبح رفتیم واسه واکسن 18 ماهگیت دیشبش از استرس خوابم نبرد و همش تو دلم اشوب بود انگار این حس به تو هم منتقل شده بود و همش بیدار میشدی و گریه میکردی  دیدیم اینطوری نمیشه چون عادت به زود بیدار شدن هم نداشتی اگه شب رو هم بد میخوابیدی حسابی فرداش کلافه میشدی پس اوردیمت تو تخت خودمون و اروم شدی و تا صبح خوابیدی   صبح قبل از رفتن قطره استامینوفن بهت دادیم و رفتیم مرکز بهداشت خلوت بود و زودی واکسنهات رو زدن   به دست چپ و پای چپ و قطره خوراکی خییلی کم گریه کردی و تا بغلت کردیم اروم شدی   یه 10 دقیقه اونجا صبر کردیم و اومدیم خونه   من که زودی تبت رو اندازه گرفتم ...
7 آبان 1391

شیرین عسل

این روزها مثل عسل برام شیرین شدی   دیگه داری ١٨ ماه رو هم تموم میکنی   وااای یکسال و نیم شد چقدر زود   خییلی زود    عکسهای موچولوییت رو که میبینم دلم ضعف میره دلم هنوز هیچی نشده براشون تنگ شده چه برسه ١٠ ساله بشی یا ٢٠ ساله واااااااااااای فکرش  رو هم نمیتونم بکنم   دلم میخواد از هر روزمون لذت ببریم از هر لحظش    خدایا یه ذره یواشتر توی یکی دو هفته اخیر حسابی میخوای پر حرفی کنی ولی به زبون خودت     میای و تند تند یه چیزایی میگی گاهی دستات رو میزاری پشت کمرت و تند تند میگی بیدی ایزی  بیذی بی...... وااای که خندم میگیره حسابی از اون حرف ز...
7 آبان 1391

18 ماهه من عاشقتم

باران ١٨ ماهه نازم عاشقانه دوستت دارم بدجوری داری تو دلم جا باز میکنی کم کم واسه خودم نگران میشم میترسم دلم بترکه ههههه  قبلا هی بهم میگفتن دختر خیییلی شیرینه و وقتی به ٢ سال برسه حسابی خوردنی میشه حسابی دلبری میکنه ولی من پیش خودم فکر میکردم از این شیرینتر یعنی چجوری ولی حالا میفهمم با اداهات با ناز کردنات با عشوه اومدن واسه بابایی مخصوصا حسابی خودت رو لوس میکنی با بوسه های یهوییت دلم اب میشه بعضی وقتا میای و دستام رو هی بوس میکنی بعضی وقتا دارم لباسات رو عوض میکنم هی میگی مییییسی   وااای که دلم میخواد بچلونمت   جدیدا یاد گرفتی میگی حسه    ( بابایی از سر کار میاد من بهش ...
7 آبان 1391

واااااااااای واکسن

قراره چهارشنبه بریم واسه واکسن   واااای ولی من از حالا استرس دارم  واااای خدا فکر میکنم که دوباره  باران تنش داغ بشه دوباره پاشویه دوباره شیاف دوباره تب سنج    تنم میلرزه  خدایا خودت به خیر بگذرون    
7 آبان 1391

پارک تنیس

یه  روز جمعه  تو شهریور از صبح همگی رفتیم پارک تنیس    عمه ها و مامان بزرگها و بابا بزرگها و عمو .... این نیمکتها تاب میخوردن واسه همین تو خیلی دوسشون داشتی راستی یه کار جدیدت اینه که بغل عمه رویا و عمه اسیه میری و کلی باهاشون کیف میکنی   ...
7 آبان 1391

نمایشگاه گل و گیاه پارک چمران

یه روز جمعه که داشتیم از تهران بر میگشتیم دیدیم تو پارک چمران نمایشگاه گل و گیاه هست و روز اخرش هم هست  و از اونجایی که من عاشق گل هستم با کمال خستگیه مخصوصا بابایی  رفتیم تو از دیدن گلها لذت بردیم       ...
7 آبان 1391

روز کودک

  چقدر دوست دارم این روز رو میتونیم از همیشه بیشتر با هم وقت بگذرونیم   اخه بهونه داریم اخه روز کودکه کودک باش و کودکی کن بدونه هیچ ترسی بدونه هیچ کلکی بدونه هیچ دورویی پاکه پاک مثل یه فرشته فرشته من   تو باشی همه چیز دلچسبه واسم عاشق این برعکس نشستن رو ماشینتم عاشق این راحت و معصومانه خوابیدنتم . . . . . . . ای بابا کلا من عاشقتم   ...
24 مهر 1391